زيستن ... اما چگونه زيستن
زندگي يك آرزوي دور نيست
زندگي يك جست وجوي كور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي كن! زندگي، افسانه نيست
گوش كن! دريا صدايت مي زند
هرچه ناپيدا صدايت مي زند
جنگلِ خاموش مي داند تو را
با صدايي سبز مي خواند تو را
زير باران، آتشي در جان توست
قمري تنها، پيِ دستان توست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي كن! زندگي، افسانه نيست
آفرينش از تو پرگل، از تو سبز
در وجودت كوه و دريا هر دو سبز
پيله پروانه از دنيا جداست
زندگي يك مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست
اين تمامش ماجراي زندگي ست
گم شدن در خاكيِ قلب زمين
معني آن: «رفتن و رفتن» ، همين!
آش نذری
ديگ
آواز خوشمزه مي خواند
آش
در سينه ديگ مي زد
خانه
لبريز از رفت وآمد
ظرف ها
توي صف با صبوري
ظرف چيني، سفالي، بلوري
--
كاسه ها را پر از آش كرديم
سهم همسايه ها را كشيديم
ده سلامٍ پر از مهر داديم
صد جواب و تشكر شنيديم
--
دادن سهم آش شما هم
سهم من شد
چه عالي!
كاسه چيني آش در دست
آمدم
در زدم
شرم، لبخند
آرزو، قصه هاي خيالي
مادرت آمد و آش را برد
تو ولي ماندي آن جا كنارم
تو چه گفتي؟ به يادم نمانده
من چه گفتم؟ به خاطر ندارم
تا كه با كاسه خالي ما
مادرت باز گردد، چه ها شد!
سينه كوچكم آسمان شد
خانه مهر و راز خدا شد
--
فرصتي بود شيرين و پر زد
روزها، هفته ها پر كشيدند
ماه ها كُند رفتند تا باز
بر سر آش نذري رسيدند
باز هم:
رفت و آمد، شلوغي
غل غل ديگ، تا مادرم گفت:
«ظرف ها كو؟ بجنبيد، دير است
وقت تقسيم نذري رسيده!»
- آمدم تا كه آش شما را...
واي! افسوس! امسال بابا
ظرف يك بار مصرف، خريده!
تيلههاي چشم من
من عروسكم
عروسك كسي كه پشت پرده است
دستهاي او مرا
درست كرده است
من عروسكم
عروسك خدا
دوست عزيز و كوچك خدا
يك عروسك نخي كه شب به شب
توي دامن خدا به خواب ميرود
روي بال نازك فرشتهها سوار ميشود
تا دم حياط آفتاب ميرود
صبحها خدا به من
نان داغ و آفتاب ميدهد
شب كه ميشود مرا
توي ننوي سپيد ماه
تاب ميدهد
راستي خدا خودش براي من
يك لباس تازه دوخته
جاي دگمههاي آن ولي
چند تا ستاره كاشته
يك كمي هم از خودش
توي جيب من گذاشته
قلب يك عروسك نخي نميزند
ولي خدا
قلب شد توي سينهام تپيد
تيلههاي چشم من
اشك را بلد نبود
يك شب او
قطره قطره از كنار چشم من چكيد ...
شازده کوچولو رو ورق زدم... فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند.آنها عمرشان را پای یک عروسک پارچه ای می ریزند و عروسک آنقدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آنها بگیرد؛ گریه شان می گیرد
تو چه سادهاي و من چه سخت
تو پرندهاي و من درخت
آسمان هميشه مال توست
ابر زير بال توست
من ولي هميشه گير كردهام
تو به موقع ميرسي و من
سالهاست دير كردهام
خوش به حال تو كه ميپري
راستي چرا
دوست قديميات- درخت را-
با خودت نميبري؟
فكر ميكنم
توي آسمان
جا براي يك درخت هست
هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را
رو به ما نبست
يا بيا و تكهاي از آسمان براي من بيار
يا مرا ببر
توي آسمان آبيات بكار
خواب ديدهام
دستهاي من
آشيانه تو ميشود
قطره قطره قلب كوچكم
آب و دانه تو ميشود
شب، ستارهها
از تمام شاخههاي من تاب ميخورند
ريشههاي تشنهام
توي حوض خانه خدا
آب ميخورند
من هميشه خواب ديدهام، ولي...
راستي، هيچ فكر كردهاي
يك درخت
توي باغ آسمان
چقدر ديدني است؟!
ريشههاي ما اگرچه گير كرده است
ميوههاي آرزو، ولي
رسيدني است!
نرگسِ هنوز
نرگسِ هنوز
در هنوز ماند
و كس خبر نكرد
گاه نسترن
در انتظار
پر كشيد
گاه كوچه خيال
در دمي گريزپاي
ياس فام شد
گاه خشكناي يك چكاوك غريب
سايه را فشرد
گاه سنگ خاره هم
نهان گريست
گرچه گونه تر نكرد
هرچه بود
هيچ بوده اي
به كام سر نكرد
و روزگار
خيرگي ز سر بدر نكرد
نرگسِ هنوز
ماه معني نگاه بود و پيش چشم
كاج را به مه سپرد و سيمبر نكرد
و پشت چشم مخمل نوازشش شب مرا
سحر نكرد
هم سفر نكرد
هم نرفت
هم نبود
هم نماند
هم نيامد و مرا در اين گدار يك هزار سال و بيشتر نشاند
هم گذر نكرد
با تمام اين كه دانش مرا به سان مهرباني غريزه در تمام تارتار روشني
پديد بود
با تمام اين كه نخل و سايه هاي نخل بخش هاي ايستاده هميشه اي
شهيد بود
وجد سبز اين زبرجد رواق گفتگوي سرخ در محاق او اثر نكرد
راهوار را نخواند
يا نظر نكرد
آي اي عزيز من
نگاه مي كني
چگونه انتظار
زخم پشت پلك خواب گشت!؟
آي اي عزيز من
از گذار تو نبود
اين كه خاك
توتياي چشم آفتاب گشت!؟
تو- كجاست!؟
بي تو پاك
راه كيش
واژه هاي ناب
گفت هاي بي نشانه ايست
روز را نگاه مي كني!؟
ادامه شبانه ايست
خانه هم
سياهپوشخانه ایست
تو- كجاست!؟
هيچ كس دواي زخم كهنه را
مگر به نيشتر نكرد
جاي پاي تلخ
روي گونه ماند
مادرم
چقدر اشك ريخت
گستر ستم فراخ بود
انتهاي شاخه تكيده
سيب
واژگونه ماند
پاسخ كشش نداشت
مويه واكنش نداشت
سرخ هم تپش نداشت
راه سنگلاخ بود
گاِِهِِِِِِ پرتويي نسيم
رازِ مويه پگاه روز هفتم مرا
به «ذي طوا» رساند
تو- كجاست!؟
دل گدازه بود و دلگداز
آذر گدازه بيشتر نكرد
اين همه شب و شبانه و شبانگي
قضا نخواست
اين همه شب و شبانه و شبانگي
قدر نكرد
لخت خون و
بخت سرنگون سزاست
هر كه را كه از كنام شرزه ها
حذر نكرد و
…. نرگس هنوز
کلاغها
كلاغ هاي سر به راه
مسافران جاده هاي آسمان
نشسته اند باز پشت پنجره
و من سوال هاي زرد و سرخ و سبز را
دوباره بسته ام به بالشان
كلاغها تمام روز مي روند و مي روند
و مي روند
و شب كه شد
دوباره پشت شيشه زنده مي شود
كلاغها! كدام قصه باز هم به سر رسيد؟
كجاست فرش كوچك پرنده اي - كه مي نشست روي شانه هاي باد؟
چه شد پري سبز پوش و آن كبوتر سپيد؟
چه وقت مي رسد سوار جاده هاي دور؟ چه وقت ميشود دوباره از درختِ آسمان كمي – فقط كمي – ستاره چيد؟
كلاغها! چرا دوباره ساكتيد؟
چرا دوباره خسته ايد؟
مگر هنوز
به خانه تان نمي رسيد؟
كلاغهاي قصه هاي كودكي
مسافران ساده و صبور
اگرچه بي جواب اگرچه بي اميد
ولي به شعر تازه ام خوش آمديد
گذشته ها گذشته
بیا که حرفی از گذشته ها نگوییم
برای آشتی،
- که سبز و آبی است –
میان آن گذشته های ناجور
سیاهی ستیزه را نجوییم
---
تو آمدی ولی دیر
و من زدم به کوچه غریبه
تو خواستی ببینی،
که شور می زند دلم برایت
و من زدم به سیم بی خیالی
و گفتم از هوا و درس اخبار
و رنگ کفشهایت
----
دلم شکسته بود و نا خود آگاه
دل ترا شکستم و بعد از آن تو ساختی،
من،
شکستم
تو راه آشتی گشودی
و من ...
ببخش
راه بستم
و حالا
گذشته ها گذشته
بیا دوباره باز هم بسازیم
خدا کند که این بار
به خاطر غرورمان نبازیم
بسيار زيبا بود ماهی از دور پيدا بود ماهی
با پای خود اينجا نيامد در دست بابا بود ماهی
در فکر روز عيد بوديم در فکر دريا بود ماهی
در هفت سين سفره ما يک ميم تنها بود ماهی
هی بی صدا فرياد ميزد انگار با ما بود ماهی
کاری برای او نکرديم در بين ما تا بود ماهی
گل آقا
به پاس همه آنان که معلمان بودند و گل آقا که معلم بزرگی بود و در روز معلم به هم ما خنديدن را آموخت و رفت ....
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما....
يک اتفاق تازه
بوته باز غنچه داد
غنچه ای که با لبان بسته گفت:
زندگی سلام!
من دوباره آمدم
رشد ميکنم
بوی گل دوباره در فضای نااميد شهر
پخش ميشود
اتفاق تازه ای است...!
بوته باز غنچه داد
غنچه هم لبان بسته مرا
به خنده باز کرد
زندگی سلام ...
من كه اينقدر عجيب
سر به زير بوده ام
من كه بي تفاوت از لواشك و
برگه هلو گذشته ام
من كه با دوپاي سر به راه
از كنار جو گذشته ام
من كه با كمال شرم
چشم بسته ام
سيب زميني و سوسيس نديده ام
من كه از تمام چيپس ها
دل بريده ام - آه فلفلي ساده و پيازوجعفری -
من كه پا نداده ام به كوچه ها
از هميشه زودتر رسيده ام
من كه سعي كرده ام
هيچ شيشه اي
كفري ام نكرده باشد و تخمه نيز اگر شكسته ام
با اجازه بوده است
من كه صاف رفته ام
دل به چاله چوله ها نداده ام
من ...
من كه قوطي در آرزوي شوت را
جا نهاده ام
من كه صبح تا غروب
پشت ميز درس ها نشسته ام
من كه اينقدر
خوب و بي صدا نشسته ام
من كه راست بوده ام
پس چرا مرا دوباره با
چشم هاي چپ نگاه ميكني؟! چرا؟!...
اي كه چشمت زادگاه ميشهاست
دست تو زيباترين تشويشهاست
اي گل گيلاسها در گوش تو
اي تمام عشق در آغوش تو
اي كه باغ عطر من شبهاي توست
غنچه تسكين من لبهاي توست
اي كه سمت پركشيدن سوي توست
اي كه ابر عشق بر ابروي توست
******************
زندگي يعني طلوع روي تو
زندگي يعني گل گيسوي تو
بي تو باغ ميوه ما خام باد
بي تو دست شاخه بيبادام باد
اي تمام زردها پائيز تو
برگ من افتاد از آويز تو
اشك من داغ زمستان سوز توست
اول تقويم من نوروز توست
******************
اي بهار عطرها پيراهنت
اي زيارتگاه گلها دامنت
با لب تو گرم تابستان شدم
بوسهباران انارستان شدم
در بهار سينهات گل ميپتيد
صيقل اندام بر دل ميكشيد
******************
بي تو در ما خواهش ديدن كجاست ؟
بي تو احساس پرستيدن كجاست ؟
اي كه چشم غرق افيون مني
اي كه در آئينه همخون مني
كاسه دست نيازم بي تو من
در حقيقت يك مجازم بي تو من
بي تو من يك ساز ضربت خوردهام
وارث آوازهاي مردهام
******************
بعد از اين شب با چه خوابي خو كنم ؟
با چه رويي من به رويا رو كنم ؟
اي همه پروانههاي خواب من
واي بر بيآبي مرداب من
آه، امشب عيد عطر ياسهاست
سالگشت گردش گيلاسهاست
باد ميآرد شميم پونه را
رود شبنم ميبرد بابونه را
مهرباني كاش بيرحمانه بود
كاش صحن عشق پراز لانه بود
حس ساده
مثل بهاري در دلم
گل كردهاي گل دادهاي
هم گريهاي هم خندهاي
حسي قشنگ و سادهاي
********
هر شب تو را گم ميكنم
در كوچهاي تاريكتر
هر صبح پيدا ميشوي
از سايهاي نزديكتر
********
تو آشكاري در دلم
صد خانه داري در دلم
هر جا كه ميبينم تويي
سرسبز و جاري در دلم
********
از هر طرف ميبينمت
خوب و قشنگ و سادهاي
اي مهربان من بگو
كي در دلم افتادهاي ؟
نامه تو ...
آه كجا رفته است ؟
گشتم و پيدا نشد !
توی كمد، زير تخت
لای كتابی كه پر از مساله ست ...
باز دلم پر شده از دلهره
مثل دل بچگی
موقع سرخوردنم از سرسره !!
ميگذرد سايهای
يكنفر انگار كنار در است
مادر است ...
خيره به او میشوم
سرختر از رنگ لبو میشوم ...
گرچه پر است از سكوت
وای نگاهش ولی
باز پر از گفتگوست
نامه تو دست اوست ...
عصر ساکت دوشنبه است
شنبه روز ديدن تو بود
باز هم دو روز دير کردهای
من دلم هزار راه رفته است
باز هم مرا در انتظار ديدنت پير کردهای
قصهای ست
بیخيالی تو، انتظار من
من دلم هزار راه رفته است
شايد او مريض بوده است ؟
کوچ کرده است !
يا تصادفی ؟
نه !
باز ميايی و بهانه بار ميکنی
و مرا
روی موجهای بیخيالی خودت سوار ميکنی
از دروغهای شاخدار تو کيف ميکنم
تق و تق صدای در
آن دلی که تاکنون
هزار راه رفته بود بازگشته است.
پيکرتراش پيرم و با تيشه خيال
يکشب تو را زمرمر شعر آفريدهام
تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سيه را خريدهام
بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست
پاشيدهام شراب کفآلود ماه را
تا از گزند چشم بد ايمنی دهم
دزديدهام زچشم حسودان نگاه را
تا پيچ و تاب قد تو را دلشكن كنم
دست از سر نياز به هر سو گشادهام
از هر زني تراشه تني وام كردهام
از هر قدي كرشمه رقصي ربودهام
اما تو آن بتي كه به بتساز ننگرد
در پيش پاي خويش به خاكم فكندهاي
مست از مي غروري و دور از غم مني
گويي دل از كسي كه تو را ساخته كندهاي
زنهار زان كه در پس اين پرده نياز
آن بتتراش بلهوس چشم بستهام
يكشب كه خشم عشق تو ديوانهام كند
بينند سايهها كه تو را هم شكستهام
عيد است دلم خانه ويرانه، بيا
اين خانه تکانديم زبيگانه بيا
يک ماه تمام ميهمانت بودم
يک روز به ميهمانی اين خانه بيا
« قيصر امينپور »
کاش حرفی بزنی
....و سحر قبل از صبح
من و این پنجره با یاد تو برمی خیزیم
نام زیبای ترا می گوییم
و من وآب کمی می جوشیم
از لب سفره ، سحر مینوشیم
سحری مثل گل باغچه ها ، جای آن صبحانه
و به امید توان یافتن از دوستیت می روم از خانه
****
روز با یاد تو همراه همه
می کوشم
وقت افطار سر سفره رویایی تو
می خورم ، می نوشم
****
شب که شد
بی تابم
تا ترا باز ببینم در خواب
زودتر می خوابم
****
من پرم از تو ولی دور از تو
و تو نزدیک تر از من به منی
کاش حرفی بزنی .....
سپيده
تو ای پرنده خيال من که بی خيال و خاطره کنار من نشسته ای و در به روی هر چه فکر خسته و شکسته بسته ای **** بيا مرا ببر به آسمان به ابر ها به سوی آن کبوتر سپيد که بی هوا به روی دشت آبی ستارگان نماز می کند و دست خود به سوی من که نقطه ای سياه و کوچکم دراز می کند **** بيا مرا ببر بی سوی آسمان که بس دلم از اين زمين گرفته است بيا بيا مرا ببر که چشم من در انتظار ديدن سپيده است....
